دو کلاه سرد شور:/

:: دو کلاه سرد شور:/

هوا سرد شد

 کلاهی که تا شانه در سر شد

شلواری که دو تـــا شد

و آشی که شور

.

.

.

.

(هواسرد شد مربوط به کلاه میباشد برای ظاهرسازی)مردی کلاه بر سرش رفت و دو زن گرفت (زن گرفتن از جدیدالایام به معنی کلاه برسر رفتن میباشد(علکی))و طبیعتا آشپز در خانه دو تاشد و آش شور:/

.

.

.

هوا سرد بود و مرد کلاهش را بسیار پایین کشید تا خود را گرم بدارد و حتی دوشلوار به پا نمود وبرای گرم شدن بیشتر آشی خرید و خواستار شد تا در آن نمک بریزد که به دلیل سردی هوا دستش لرزید و آش شور گشت:/

.

.

.

و شما از آن چه میفهمید؟ما که خود نوشتیم و خود نفهمیدیم کدام بود...!

منبع : به زیر تـــــــــاق آبیدو کلاه سرد شور:/
برچسب ها :

چشم هایش..:)

:: چشم هایش..:)

خواستم بروم

کفش هایم تنگ بود و هوا بارانی..

چمدانم اما

پر بود از خالی...

کودکی هایم پوچ

آسمان پوچ

ابر پوچ..

من پوچ

همه را مردی برد

دم در به نگهبان ها داد

خواستم بروم اما

فنجان بی تاب بود..

آدمک میگریید

گل در مشت، مرد و من خواستم بروم

اما

چشم هایش..

چشم هایش منتظر رفتن بود

دل من اما خلاف او می گفت

بمان"

...

مانده ام

سال هاست..

نگویید چرا

او نگذاشت :)

منبع : به زیر تـــــــــاق آبیچشم هایش..:)
برچسب ها : هایش ,بروم ,خواستم ,خواستم بروم

بر پشت همان چراغ قرمز "لعنتی"

:: بر پشت همان چراغ قرمز "لعنتی"

نشسته بر مقابل پنجره..کلافگی در خم ابرویش هویداست...راستی،هویدا را یادت هست؟همان دخترکی که کنار آن چراغ قرمز "لعنتی"، از صفحه ی روزگار خط خورد...!پنجره را میگفتم یا او را؟او بود! آری!خودش است!دیدمش..می دویدو به دنبالش روان بودند...خسته بود در خم ابرویش کلافگی هویدا بود...

امروز را میگویم...امروز دو قسمت داشت... قبل از باران و بعد از باران...قبل از طوفان و بعد از طوفان...قبل از مرگ و بعد از مرگ...قبل از...

آن جا بود...بیدار بودم...چشمانم باز بود...دهانم باز ماند از دیدنش...خودش بود؛باهمان کلافگیکه در خم ابرویش هویدا بود!آری؛هویدا بود...با همان دستان کوچک...با همان روسری نارنجی که برایش خریده بودی...پشت همان چراغ قرمز "لعنتی"....

ترسیده بودم...کلافه بود...نمیتوانستم چیزی بگویم...دستش را بر شیشه های سرد غریبه ها میزد...اشک در چشمانم حلقه زده بود و تصویرش تار...شیشه پایین آمد...خندیدم...خندید...کلافگی دیگر در خم ابرویش هویدا نبود...چراغ سبز شد...برگشت...برگشتم...دید...دیدمش...ثانیه ایستاد اما ماشین ها نه...خندید...نخندیدم...تکرار جان میگرفت! گل ها بر زمین افتاد...پرپر شد...دیگر کلافگی در خم ابروهایش هویدا نبود...دیگرهویدا نبود...نبود...

در باز شد...نمیدانم...فقط میدانم که تو بودی و من و جسم بی جان هویدا و باران...دویدم...دویدی...زیر باران...! رسیدم...رسیدی...اما نرسید...هویدا به ما نرسید...او جاماند...همان جا...کنار همان چراغ قرمز "لعنتی"...!درحالی که هنوز کلافگی در خم ابروهایش هویدا بود...!

نشستم در مقابل پنجره...کلافگی در خم ابروهایم هویداست...راستی، هویدا را یادت هست؟
منبع : به زیر تـــــــــاق آبیبر پشت همان چراغ قرمز "لعنتی"
برچسب ها : هویدا ,چراغ ,کلافگی ,باران ,نبود ,قرمز ,چراغ قرمز ,قرمز لعنتی ,همان چراغ ,هویدا نبود ,ابروهایش هویدا ,مقابل پنجره کلافگی